تبليغاتX
ایست
 
ایست
 
 
دست نوشته های مجتبی بیات
 

دكتر علي ساعي استاد يار جامعه شناسي دانشكده علوم انساني دانشگاه تربيت مدرس پژوهش ارزنده اي در مورد دموكراتيزاسيون در ايران به ثمر رسانده است. اين پژوهش توسط موسسه انتشارات آگاه در 224 صفحه به زيور چاپ آراسته شده است. مطالعه دقيق اين كتاب توسط كساني كه سري در مسائل دمكراسي ايران دارند خالي از لطف نيست. آنچه در پي مي آيند معرفي اثر علمي و ماندگار دكتر ساعي است:

ساعي، علي (1386) در پژوهشي با نام «دموكراتيزاسيون در ايران» كه به صورت كتاب منتشر شده است هدفِ توصيف و تبيين ميزان دموكراتيزاسيون در ايران و ارائه راه حل جهت رفع موانع تحقق اين پديده را دنبال مي كند. روش اين پژوهش اسنادي ـ تاريخي است. و از سه سطح؛ كشور، دوره هاي تاريخي، و دوره هاي انتخاباتي پارلمان و رياست جمهوري به عنوان واحد تحليل استفاده شده است. نتايج پژوهش ساعي نشان مي دهد: متغييرهاي مدرنيزاسيون، ميزان توسعه جامعه مدني، و الگوي مناسبات كنشگران سياسي روي هم رفته 67 درصد از واريانس دموكراتيزاسيون در ايران را تبيين كرده اند. متغييرهاي افزايش شهري شدن، توليد ناخالص ملي، افزايش ميزان باسوادي، و ظهور و گسترش قشرهاي اجتماعي جديد عوامل ساختاري هستند كه زمينه مناسب براي تحقق و تحكيم كامل دموكراتيزاسيون را فراهم مي سازند. بر اين مبنا توسعه اقتصادي موجب توسعه آموزشي مي شود. در اثر توسعه آموزشي نيروهاي اجتماعي جديد مانند دانشجويان، استادان و روشنفكران ظهور مي كنند. نيروهاي اجتماعي جديد به دنبال پي گيري منافع خود اقدام به تشكيل نهادهاي مدني و دموكراتيك در جامعه مدني مي كنند. و در نهايت در صورت وجود مناسبات غير سركوب گرايانه (بين محافظه كاران درون حاكميت و مخالفان آنان) گذار به دموكراسي اتفاق مي افتد. اين پژوهش نشان داده است سركوب كنشگران سياسيِ مخالف اقتدارگرايي توسط محافظه كاران موجب نامتقارن شدن رابطه بين اين دو دسته است. و رابطه نامتقارن باعث گسست در فرايند دموكراتيزاسيون و باز تثبيت (Restabilization) اقتدارگرايي است. به نظر ساعي تقويت جامعه مدني مي تواند منجر به برقراري توازن بين محافظه كاران و مخالفان آنها شود.

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 11:55  توسط مجتبی بیات  | 

هدف از نگارش اين يادداشت پاسخ به اين پرسش است كه چرا انتخابات براي دموكراسي خواهان اصلاح طلب مهم است؟ به اين منظور ابتدا ساخت سياسي ايران مورد توجه واقع مي شود. سپس دو جبهه اصلي اصول گرايان به عنوان برآيند اقتدارگرايان،  و اصلاح طلبان به عنوان برآيند دموكراسي خواهان در ساخت سياسي موجود طرح مي شوند. و در نهايت به پاسخ پرسش چرا انتخابات مهم است؟؛ پرداخته مي شود.

اين يادداشت را مي توانيد در روزنامه اعتماد نيز بخوانيد


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 0:56  توسط مجتبی بیات  | 

امشب شب تاسوعاست. شب تاسوعا از منزل به قصد حسينيه ارشاد راه مي افتم. ساعت از شش و نيم گذشته است. مسافربر شخصي مرا سوار مي كند. آدم عجيبي است. در حالي كه يك نفر جا دارد؛ از سوار كردن مسافري كه در كنار خيابان ايستاده است سر باز مي زند. مي گويد: «بنزين ندارم». هر چه فكر مي كنم نمي توانم ربط بين بنزين نداشتن و سوار نكردن آن مسافر را در يابم. پس مي پرسم كه اين دو چه ربطي دارند؟ كمي سكوت مي كند و مي گويد: «مي خواست صد تومان بدهد تا سر سه راه. صد تومن ارزش ترمز زدن را نداشت». سپس بدون گفتن حتي يك بلا نسبت، شروع به لعن و نفرين فرستادن به جوان هاي امرزي مي كند، كه چرا چنان و چنين هستند. با خود گفتم واي چه مي شود! نسبت بين بنزين و ترمز و صد تومان و جوان امروزي!

http://www.dreamlandblog.com/images/be%20sofia-thumb.jpg

امشب شب تاسوعاست. به شهريار مي رسم. مسافران تهران فراوان اند و وسيله نقليه كم. پسر جواني با سن و سالي حدوداً بيست و پنج سال داد مي زند: «آزادي يك نفر». مي دوم و در صندلي جلو مي نشينم. كمربند ها محكم و حركت. چنان پا بر گاز مي فشارد كه گويي بارِ مرگ مي برد. به هر حال دارم حالي مي برم از سرعت. در خط سبقت و در پشت خودرو وانت دست اش را بر بوق مي فشارد. جوان ول كن نيست. به ناگاه انحراف به راست و سبقت! در همين حين اتومبيل ديگري مي خواهد از ما سبقت بگيرد. فكرش را بكنيد دو خودرو همزمان دوچار انحراف به راست و سبقت گيري خلاف هستند. هر دو به يكديگر ناسزا مي دهند. جوان راننده مي گويد: «يك خر كه خلاف مي كند خرهاي بعدي هم پشت سرش كم نمي گذارند. خر اول راننده وانت كه در خط سبقت آرام مي راند. خر دوم من كه خلاف سبقت گرفتم. و خر سوم آن ديگري كه از من به خلاف جلو زد». دود سيگار جوان بر خاسته است. و من به ياد حرف هاي آقاي مدير مدرسه راهنمايي مي افتم. معمولاً در امتحانات پايان ثلث وقتي نفر اول كه از جاي بر مي خاست و برگه را تحويل مي داد سايرين نيز يك به يك بر مي خاستند. در اين هنگام مدير مدرسه همراه با تمسخر كردن دانش آموزان اش، بلند مي گفت: «وقتي يك بزِ گر از جوي آب مي پره بقيه بزها هم شرو به پريدن مي كنند».

امشب شب تاسوعاست. به آزادي مي رسم. از خطي هاي سيد خندان خبري نيست. جواني داد مي زند: «رسالت يك نفر». مي گويم از سه راه ضرابخانه مي روي؟ با نظر خواهي از ساير مسافرين مي گويد: «بيا بالا». در صندلي عقب كنار درب مي نشينم. جوان تا مقصد يك ريز حرف مي زند، و از خاطرات سفر به شهرهاي زيارتي عراق مي گويد. چنان روايت مي كند كه احساس مي كنم آنجا بوده ام و حالا كسي بريم يادآوري مي كند. دست آخر مي گويد: «قول مي دهم يك روز اوضاع اين عربها از ما بهتر مي شود». مي خندم و پياده مي شوم.

امشب شب تاسوعاست. مي خواهم پياده از سه راه ضرابخانه تا حسينه را گز كنم. اما به روي پل كه مي رسم؛ اتومبيلي ترمز مي زند و مي گويد بيا بالا! در صندلي جلو مي نشينم. ترافيك ورودي پاسداران مثل تمام اوقات سنگين است. راننده گويي به دنبال هم صحبت بوده است. با خودروي سواري بار روغن مي برد براي كارگاه مترو در خيابان شريعتي. مي گويد: «مهندس زنگ زده است و مي گويد دستگاه هايمان خوابيده است. مردانگي كن و روغن برسان بر ما». از شهر ري مي آيد. و شغل اش تعويض روغني است. مي گويد: «هر بشكه روغن متأثر از بازار نفت هفتاد تا هشتاد هزار تومان ارزان شده است». غصه روغن هاي سوخته اش را مي خورد كه به دليل طمع كاري حالا بايد ارزان بفروشدشان! كرايه نمي گيرد و التماس دعا دارد. با خود مي گويم كاشكي كرايه مي گرفت و التماس دعا نمي خواست.

امشب شب تاسوعاست. به حسيبنيه مي رسم. تصميم دارم سخنراني استاد مهدوي را بشنوم. اما گويي دير رسيده ام. از دوستي شنيده بودم برنامه ساعت هشت و نيم آغاز مي شود. اما شروع برنامه هفت و نيم بوده است. ساعت حدود ده و نيم شده است. با تعدادي از دوستان پياده به سمت سيد خندان مي آييم. مقصد من كوي دانشگاه است. از تاكسي خبري نيست. در حدود ساعت يازده اتوبوسي از آسمان فرود مي آيد. مي گويم وليعصر سر تخت طاووس. راننده مي گويد: «توپخانه. اما بيا بالا سر عباس آباد پياده شو. آنجا ماشين راحت تر گير مي آيد». سوار مي شوم. جايي براي نشستن نيست. مي ايستم و مسافران را نگاه مي كنم. آدم هاي جالبي هستند. انگار همه به من خيره شده اند. سكوتي عجيب بر اتوبوس حاكم است. اين مسافران خسته اند؟ و يا هر يك در افكاري فرو رفته اند؟ هر كدام شان به مقصدي مي روند حتماً. راننده آدم شوخ طبعي است در شب تاسوعا! خنده خنده، كرايه يكصد و بيست و پنج توماني را دويست تومان مي گيرد و پياده مي شوم.

امشب شب تاسوعاست. شخصي با آرايش غليظ و تيپي پسرانه در پشت چراغ قرمز تقاطع سهروردي ـ بهشتي ايستاده است. در آن تاريكي نگاه هاي اتومبيل هاي بسياري متوجه اوست. بوق بوق بوق! از خيابان عبور مي كند و مي رود آن يك نفر دختر ـ پسر. مثل نواري مي گويم وليعصر سر تخت طاووس. اين از عجايب كلام من است. به جاي آنكه بگويم وليعصر سر فتحي شقاقي، مي گويم وليعصر سر تخت طاووس! سرانجام يك اتومبيل مي ايستد. پير زني در صندلي جلو نشسته است. مردي چهل وچند ساله رانندگي مي كند. در صندلي عقب و در كنار مقداري لباس و تشك و پتو و ملحفه و ... مي نشينم. با خود مي گويم چقدر آشفته است اوضاع اينجا. راننده مي گويد: «وليعصر سر تخت طاووس؟ نمي دانم كجاست»! مي گويم پس چرا سوارم كردي؟ مي گويد: «براي اينكه بپرسم چرا يك اسم قديمي را با يك اسم جديد به كار مي بري»؟ متوجه نمي شوم منظور اش چيست. ادامه مي دهد: «وليعصر اسم جديد خيابان پهلوي، و تخت طاووس اسم قديم خيابان مطهري است». مي گويم نام وليعصر جا افتاده است اما نام مطهري نه! راستش حوصله پرداختن به اين موضوع پيش پا افتاده ـ از نظر خودم ـ را ندارم. راننده به نام گذاري خيابان ها و كوچه ها با اسم شهداء نيز مخالف است. و معتقد است با اين كار از ارزش شهادت كاسته مي شود. به من كه نمي دانم و نمي داند چه كاره هستم پيشنهاد مي كند «كوچه ها و خيابان ها را با استفاده از اعداد بشناسيم». حوصله ام واقعاً سر رفته است. راننده پشت چراغ قرمز در حال ادامه دادن بحث است. گدايي به راننده مي گوييد صد تومن به من بده. پيرزن با زبان تركي مي گويد صد تومن بده. راننده رو به گدا مي گويد: «يك دانه از آن غذاها را به عوض صد تومان بده». گدا امتناع مي كند. اما همچنان بر گرفتن صد توماني اصرار مي ورزد. چراغ در حال سبز شدن است و راننده به گدا مي گويد: «بيا آنور صد تومن بگير». گدا دنبال ماشين مي دود و راننده پاي بر گاز مي فشارد! كم مانده است كه از فضايي كه در آن قرار دارم دوچار تهوع شوم. پانصد توماني را مي دهم و بي آنكه طلب بقيه پول را كنم و يا اينكه راننده بقيه آن را بدهد پياده مي شوم.

امشب شب تاسوعاست. ابتداي فتحي شقاقي ايستاده ام و مي گويم: چهار راه امير آباد. جواني مي ايستد و تنها من را سوار مي كند. دو نفر ديگر مي خواهند سوار شوند كه جوان مي گويد: «سوار نشويد». تعجب مي كنم. در ماشين بوي بدي پيچيده است. جوان شروع به معضرت خواهي مي كند. معطل مانده ام كه چرا؟ مي بينم منشاء بو در دست راننده جوان است. پشت فرمان در حال سيگاري كشيدن است. نأشه نأشه است! باز هم معضدرت مي خواهد. مي گويم كارت را بكن، اما به كشتن مان ندهي تا امير آباد. مي گويد: «خيال ات راحت باشد روزي چهار پنج نخ مي كشم و برايم عادي شده است». از بي رونق بودن محرم گله مي كند! پرت و بلا گويي اش آغاز شده است. يك لايي خطر ناك مي كشد و مي گويد: «ببخشيد»! سرم شروع به درد گرفتن مي كند. مي گويم خرجت روزي چقدر است؟ مي گويد: «روزي سه گرم. يعني سه هزار تومان». مي گويم حشيش است ديگر. مي گويد: «آره». باز هم شروع به معضرت خواهي مي كند. شنيده بودم كساني كه حشيش مصرف مي كنند دوچار سرخوشي مي شوند، اما اين آقا دوچار معضرت خواهي مفرط شده بود. پيش خود فكر مي كنم حتماً براي عملي غير از استعمال حشيش پيش روي من معضرت خواهي مي كند. به مقصد مي رسم. كرايه نمي گيرد. با زور پانصد تومان مي دهم. در حالت منگي هفتصد تومان بر مي گرداند. اضافي پول را در ماشين اش مي گذارم و پياده مي شوم.

امشب شب تاسوعاست. با سر درد به خوابگاه مي روم و تا دير وقت به ماجراهاي از سر گذشته و آدم هايي كه با ايشان برخورد كرده ام فكر مي كنم.

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 12:5  توسط مجتبی بیات  | 
http://taghrib.ir/files/daily/l2nnt0_israeli_atrocities_gaza.jpg

مي خواستم از غزه بنويسم، از صدا. از صدايي كه وجدان هايمان را مي توانست بيدار كند و بيدار نكرد! يادتان هست! آن زمان كه خاك مي فروختيد؟ يادتان هست آن زمان كه جام بر جام مي كوبيديد؟ يادتان هست آن زمان كه در آتش جنگ مي دميديد؟ يادتان است آن زمان كه مي خواستيد در سرزمين موعود فرود بيائيد؟ يادتان هست آن زمان كه فرياد مرگ سر مي داديد؟ يادتان هست آن زمان كه روسيه چچن را مي كوبيد؟ و حالا يادتان نرود و يادمان نرود كه اينجا دنياست و در دنيا غزه است كه .....

خانم شمس سوزناك سروده است  ”براي دخترغزه”

http://www.tellingfilms.co.uk/images/palestine/gaza-martyr.jpg

 |+| نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387ساعت 9:38  توسط مجتبی بیات  | 

محسن مطلبي نوشته است به نام خفت؛ چراغ قرمز ؛ اسلحه. من هم كامنتي براي او گذاشتم. گفتم شايد بد نباشد تا ديگران هم وارد بحث شوند. از اين رو كامنتي را كه در وبلاگ محسن گذاشته ام‎، اينجا نيز مي آورم:

سلام محسن جان
مطلب را خواندم. و اگر بپذيري چند نكته:
1) ”به چه انديشي“ واقيعتي انكار ناشدني است. مگر رسانه هايي كه با هزينه هاي ميلياردي اداره مي شوند، مي توانند دروازه باني خبر نكنند؟ مهم اين است كه در جامعه انحصار رسانه در اختيار حاكمان نباشد، كه در ايران چنين است.
2) ”به چه انديشي“ و ”به چه انديشي معكوس“ در تمام رسانه هاي خبري دنيا مثلاَ bbc و يا voa و يا ماهواره هاي جنگولك باز نمود دارد. با نوشتن اين جمله نمي خواهم از رسانه ملي دفاع كنم. اما مي گويم كه بخشي از مردم ما از چند سو در معرض “به چه انديشي” و ”به چه انديشي معكوس“ قرار دارند. به عبارت ديگر “اشراق اجتماعي” ايرانيان و ساير مخاطبان رسانه ملي از يك منبع واحد سرچشمه نمي گيرد. مگر اينكه بگويي كه ماهواره ها از ضريب نفوذ بالايي در ميان گروه هاي هدف شان برخوردار نيستند.
3) قتل و آدم كشي در ذهن ايرانيان مذموم است. فرقي نمي كند اينها توسط حكومت صورت گيرد و يا توسط امثال ريگي. اين حرف ريگي درست مشابه حرف هاي رجوي و دوستان اش است كه در اوايل انقلاب مي گفتند كه چون حق ما را از حكومتگري نمي دهند، دست به اسلحه مي بريم و مردم بدبخت كوچه و بازار را مي كشيم. به نظر من دست بردن به اسلحه راه مناسبي براي كسب حقوق شهروندي نيست. چون خون خون مي آورد. همچنان كه حالا حكومت انتقام سربازان وظيفه را خواهد گرفت. و اين دور توسط ريگي ادامه خواهد يافت. مگر اين كه يكي از صحنه روزگار محو شود. فكر مي كنم در دوئل تنها يك نفر زنده مي ماند. و آن فرد آن است كه ضعيف تر است. به نظر من دست به اسلحه بردن در مقابل حكومت يعني نيست شدن.
4) در مواردي كه پاي آدم كشي در ميان است، نه تنها “به چه انديشي” بلكه “به چه انديشي معكوس” نيز به نفع نيروهاي در قدرت عمل مي كند.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 16:32  توسط مجتبی بیات  | 
 
  بالا